تبلیغات
Banner corner : site parandehgharib.ir
Banner corner : site parandehgharib.ir
صفت عکس
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • آسمان انعکاس خداست - ای کاش آن دستور را نمی دادم!

    آسمان انعکاس خداست

    اللهم عجل لولیک الفرج

    درباره من
    بسم الله الرحمن الرحیم
    بازدید کننده عزیز سلام
    من وبلاگ " آسمان انعکاس خداست " رو درست کردم تا مطالب مذهبی- اجتماعی - سیاسی ام رو توش بنویسیم و تا جایی که بتونم سعی می کنم به روز باشه کلیپ ها و مطالب جالبی رو که برای من جوانِ پر انرژی جذاب بوده و بدونم ممکنه برای فرد دیگه ای مفید واقع بشه یا مشکلی رو رفع کنه یا سوالی رو جواب بده یا ذهنی رو روشن کنه تو وب میذارم اگه جایی پیشنهادی لازم دیدین یا نقد مفیدی داشتین حتما تو نظرات بنویسید ان شاء الله که دست خالی از این وب برنگردین و بر داشته هاتون افزوده شده باشه
    چنانچه مایل به تبادل لینک هستین تو نظرات بنویسید .
    اللهم عجل لولیک الفرج آمین
    نویسندگان

    اوقات شرعی

    کد ذکر ایام هفته

    مترجم سایت

    نمایشگر آمار آلکسا


    استخاره آنلاین با قرآن کریم
    
  • ابزار صلوات
  • 
  • فناوری نانو
  • جستجو در وبلاگ
    نویسنده :آنوشکا
    تاریخ: سه شنبه 20 مرداد 1394 07:57 ب.ظ

    http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/ZXbdbd2PHUIybLPYyy1wiimrvUF63u_la4h1sMDFF9pYJKpt_2hqTA/s/w535/

    فصل دهم


    ای کاش آن دستور را نمی دادم!

    آیا می دانی به دنبال چه هستم؟ می خواهم بگویم که ماجرا، فقط تهدید نبوده است! می خواهم ثابت کنم که بعد از وفات پیامبر، گروهی به خانه فاطمه(س) هجوم برده اند.
    من به دنبال این نکته هستم. برای همین می خواهم به شهر دمشق بروم. دمشق پایتخت کشور سوریه است. باید برای کشف حقیقت، راه خود را ادامه بدهم. من به قرن ششم هجری آمده ام. وقتی وارد دمشق می شوم، همه غم ها، مهمان دلم می شود، این شهر خاطره های زیادی از اسارت خاندان پیامبر دارد.
    می خواهم با استاد ابن عَساکِر دیدار داشته باشم. باید به مدرسه نُوریه برویم، مدرسه ای که شهرت آن، تمام دنیای اسلام را گرفته است، البتّه، منظور من از این مدرسه، چیزی شبیه به دانشگاه است! جوانان زیادی برای تحصیل به اینجا آمده اند.


    شنیده ام که سلطان نور الدین زنکی این مدرسه را برای استاد ابن عَساکِر ساخته است تا او بتواند در این مدرسه به تربیت شاگردان مشغول شود.
    این مدرسه چقدر باصفاست! درختان زیبایی در حیاط مدرسه به چشم می آیند، حوض آبی هم، در وسط مدرسه است، گویا برای دیدار با استاد باید به آن سو بروم، آنجا که جمعیّت زیادی به چشم می آید!
    پیرمردی بر روی صندلی کوچکی نشسته است و شاگردان دور او حلقه زده اند، هر کس از او سؤالی می کند و او جواب می دهد. آن پیرمرد، استاد ابن عَساکِراست.
    * * *
    در میان جمعیّت، نگاه من به شخصی خورد که چندین مأمور، دور او را حلقه کرده اند، او لباس گران قیمتی به تن کرده است، خوب نگاه کن! لباس او، لباس شاهانه است!
    او سلطان نورالدین زنکی است، سلطان سوریه و مصر و فلسطین! چقدر جالب است که سلطان هم به کلاس درس استاد می آید، بی جهت نیست که جوانان زیادی از هر شهر و دیار به این مدرسه می آیند تا از علم و دانش استاد استفاده کنند، وقتی جوانان می بیند که سلطان هم برای کسب علم می آید، علاقه بیشتری به دانش پیدا می کنند.
    استاد امروز نزدیک به هشتاد سال دارد، او در راه کسب دانش سختی های زیادی کشیده است، و امروز روز عزّت اوست، همه به سخن و گفتار او اعتماد زیادی دارند، اصلاً حرف او سند است.
    * * *
    استاد ابن عَساکِر در مورد مسأله ای فقهی سخن می گوید، من نگاهی به تو می کنم که در این سفر همراه من هستی، گویا این موضوع برای تو چندان جذاب نیست. من از فرصت استفاده می کنم و برای تو خاطره ای می گویم: سال ها پیش، ابن عَساکِر نزد شیخ بزرگی رفت تا از او کسب علم کند. آن روز آن شیخ به دنبال گمشده ای بود، او کتاب ارزشمندی را گم کرده بود. ابن عَساکِر به آن شیخ گفت:
    ـ شما به دنبال چه هستید؟
    ـ می خواستم امروز برای شما کتاب ارزشمندی را درس بدهم، امّا هر چه می گردم آن را پیدا نمی کنم، گویا آن را گم کرده ام!
    ـ اسم آن کتاب چیست؟
    ـ کتاب بحث و نشور.
    ـ آیا می خواهی همه آن کتاب را از حفظ برای شما بخوانم؟
    ـ یعنی شما آن کتاب را حفظ هستید؟
    ـ آری!
    ابن عَساکِر شروع به خواندن کتاب کرد و آن شیخ نیز هر جا نیاز به توضیح بود، برای شاگردانش توضیح می داد.
    * * *
    استاد ابن عَساکِر تاکنون چندین کتاب نوشته است. آیا می دانی فقط یکی از کتاب های او تاریخ دمشق است که 70 جلد است، هر جلد آن کتاب، حدود 400 صفحه شده است.
    گوش کن! اکنون استاد نکته تاریخی برای شاگردانش نقل می کند، اینجا را باید با دقّت گوش کنیم، فکر می کنم برای ما مفید باشد. استاد چنین می گوید:
    روزهای آخر زندگی ابوبکر بود، ابن عَوْف که دوست صمیمی او بود به دیدارش آمد. ابوبکر نگاهی به ابن عَوْف کرد و به او گفت که در این لحظه های آخر، از انجام چند کار پشیمان هستم. ابوبکر که مرگ را در چند قدمی خود می دید به ابن عَوْف چنین گفت:
    ای کاش دستور حمله به خانه فاطمه را نمی دادم! ای کاش درِ خانه فاطمه را باز نمی کردم، اگر چه افرادی در آن خانه بودند که با من سر جنگ داشتند. (ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 30، ص 419)
    سخن استاد ابن عَساکِر به پایان می رسد، من به فکر فرو می روم، از این مطلب استفاده می شود که ابوبکر دستور حمله و هجوم به خانه فاطمه(س) را داده است و عدّه ای به آن خانه هجوم برده اند و وارد خانه شده اند.
    به راستی در آن ماجرای هجوم، چه اتّفاقاتی افتاده است که ابوبکر در لحظه مرگ، این گونه پشیمان است؟
    آیا ابوبکر در روزهای آخر زندگی خود، به یاد سخن فاطمه افتاده است؟ آن لحظه ای که فاطمه فریاد برآورد:
    بابا! یا رسول الله! ببین که بعد از تو، عُمَر و ابوبکر چه ظلم هایی در حق ما روا می دارند. (ابن قتیبه، الامامة و السیاسة، ج 1، ص 19)
    * * *
    برادر سُنّی! تو می گفتی ماجرای هجوم به خانه فاطمه(س) افسانه است، اگر واقعاً هیچ هجومی به خانه فاطمه(س) نشده است، پس چرا ابوبکر این گونه اظهار پشیمانی می کند؟
    من باور دارم که ابوبکر آن قدر کم عقل نیست که برای یک افسانه، این گونه تأسف بخورد!!
    این سخن ابوبکر است: ای کاش دستور حمله به خانه فاطمه را نمی دادم!، او وقتی فهمید که دیگر باید به خانه قبر برود از خود سؤال کرد که آیا حکومت چندروزه دنیا، ارزش آن را داشت که آن گونه در حقّ فاطمه(س) ظلم کند.

    پایان فصل دهم
    موضوع: شرح کتاب روشنی مهتاب"اثبات فاطمیه"،

    [cb:post_like] تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید

    اسلایدر

    ابزارک های وبلاگ
    • کل بازدید:
    • بازدید امروز :
    • یازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل مطالب :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :




  • کیفیت وب آسمان انعکاس خداست چه طور است ؟






  • کد ِکج شدَنِ تَصآویر

    کداهنگ برای وبلاگ

    کد ِکج شدَنِ تَصآویر

    کداهنگ برای وبلاگ

    ابزار هدایت به بالای صفحه